شب، با یه ستاره هم میتونه غرق نور شه، میتونه شب تاریک نباشه،میتونه پر از امید باشه، اگه اون ستاره تو باشی...ستارهای که تویی رو میشه بغل کرد تا خود صبح، میشه خط به خطش رو خوند و بلد شد و نوشت...
چند روزی نبودم، وقتی برگشتم گلدانهای توی بالکن شبیه به یک روز مانده به آخر دنیا شده بودند. خشک، زرد، شکننده، خمیده، در حال ضجه زدن در سکوت و خرد خرد جان دادن. گذاشتمشان به حال خودشان. شبیه به سربازی
گفتی« اگه همه ی دنیا، با تو که خوبی بد شد، نترس، من همیشه هستم، به هیچی فکر نکن.»تو نور شدی و تابیدی به من، به قلبم، به همهی سیاهیا...تو همون ستارهای که وسط آسمون تاریک شبه، همون که میشه امید بست